تو این پستم از خاطره های کلاسمون می نویسم امیدوارم دوست داشته باشین
سر کلاس آزمایشگاه بودیم اون روز مهرداد به شدت عصبانی بود و حوصله نداشت، گروهمون 6
نفره بود، اولین گروه که مهرداد و فرید بودن شروع کردن به انجام آزمایش، وقت زیادی نداشتیم
باید زود تموم می کردیم تا گروه بعدی بیاد، بقیه گروه 4 تا دختر بودیم پشت سرشون واستاده
بودیم تا دوباره بهتر یاد بگیریم
دنیا خیلی عجله داشت همش از فرید می پرسید کی تموم میشین فریدم جوابای سربالا بهش می
داد و شیطنت می کرد و عمدا آزمایشو کش می داد دنیام حرص می خورد ما سه تام می
خندیدیم، اما مهرداد همون جوری خشک و جدی بود در حالیکه همیشه سرحال و بامزه می شد
یه دفعه ای برگشت با عصبانیت به 4 تاییمون گفت بســــه دیگه چه خبره می خندین، ما 4 تا
همین جوری ساکت واستادیم و نگاش کردیم یه کمم ترسیدیم (چشمک)
که مهرداد و فرید شروع کردن به خندیدن مهرداد گفتش اعصاب ندارم پا میشم بیرونتون می
کنمااااا، اینو واسه خنده گفت که هممون خندیدیم و ترسمون ریخت
(فاصله)
تو کلاس نشسته بودیم استاد هنوز نیومده بود، سولماز داشت واسم از ساعت قبل می گفت که چه
سوتی پیش مهرداد داده بودن، همین جور که داشت تعریف می کرد اصلا حواسمون به اطراف نبود،
یهو مهرداد از پشت سولماز سرشو آورد جلو گفت این آقا با شما داره حرف میزنه ها!
هر دوتاییمون از جامون پریدیم یه پسره جلو در واستاده بود به ما نگا می کرد گفت من جزومو
همین جای شما جا گذاشتم اینجا نیست؟!! من و سولی از جامون بلند شدیم اطرافو نگا کردیم
انقدر ترسیده بودیم که نکنه مهرداد حرفامونو شنیده باشه که همین جوری سرپا واستاده بودیم
حتی یادمون رفت بهش بگیم نه اینجا نیست،
که مهرداد برگشت گفت بابا رفت بشینین، خندمون گرفته بود، گفت حالا چرا ترسیدین؟!!!!
سولماز در گوشم گفت آخه آقای ــــ داشتیم حرفتونو می زدیم
ب.ن: دوستون دارم
شمایی که به رسم جاده ها دورین
اما به رسم دل با شما فاصله ای نیست