زندگی کن

 

زندگی یک آررزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!

زندگی کن زندگی افسانه نیست

گوش کن ... !!

دریا صدایت می زند!

هر چه ناپیدا صدایت می زند!

جنگل خاموش می داند تو را،

با صدایی سبز می خواند تو را!

آتشی در جان توست

قمری تنها پی دستان توست

پیله ی پروانه از دنیا جداست

زندگی یک مقصد بی انتهاست

هیچ جایی انتهای راه نیست!

این تمامش ماجرای زندگیست ...

 

پ.ن:

گاهی حتی یه اشاره ی کوچیک، منو از حال و هوای دلتنگیام درمیاره

گاهیم هیچی اثر نمی کنه

گاهیم اثر می کنه ولی خیلی زود دوباره میشم همونی که بودم

ب.ن:

سعی کن سکوتم را از فرسنگ ها فاصله بشنوی

سکوتی که پشت صدای لاجوردی احساس

بی رنگ و بی صدا فریاد می زند

رویای من رویا شد

که ای کاش زودتر میشد

 

دل نوشته 2

 

تو این پستم از خاطره های کلاسمون می نویسم امیدوارم دوست داشته باشین

سر کلاس آزمایشگاه بودیم اون روز مهرداد به شدت عصبانی بود و حوصله نداشت، گروهمون 6

نفره بود، اولین گروه که مهرداد و فرید بودن شروع کردن به انجام آزمایش، وقت زیادی نداشتیم

 باید زود تموم می کردیم تا گروه بعدی بیاد، بقیه گروه 4 تا دختر بودیم پشت سرشون واستاده

 بودیم تا دوباره بهتر یاد بگیریم

دنیا خیلی عجله داشت همش از فرید می پرسید کی تموم میشین فریدم جوابای سربالا بهش می

داد و شیطنت می کرد و عمدا آزمایشو کش می داد دنیام حرص می خورد ما سه تام می

خندیدیم، اما مهرداد همون جوری خشک و جدی بود در حالیکه همیشه سرحال و بامزه می شد

یه دفعه ای برگشت با عصبانیت به 4 تاییمون گفت بســــه دیگه چه خبره می خندین، ما 4 تا

همین جوری ساکت واستادیم و نگاش کردیم یه کمم ترسیدیم (چشمک)

که مهرداد و فرید شروع کردن به خندیدن مهرداد گفتش اعصاب ندارم پا میشم بیرونتون می

کنمااااا، اینو واسه خنده گفت که هممون خندیدیم و ترسمون ریخت

 (فاصله)

تو کلاس نشسته بودیم استاد هنوز نیومده بود، سولماز داشت واسم از ساعت قبل می گفت که چه

 سوتی پیش مهرداد داده بودن، همین جور که داشت تعریف می کرد اصلا حواسمون به اطراف نبود،

یهو مهرداد از پشت سولماز سرشو آورد جلو گفت این آقا با شما داره حرف میزنه ها!

هر دوتاییمون از جامون پریدیم یه پسره جلو در واستاده بود به ما نگا می کرد گفت من جزومو

همین جای شما جا گذاشتم اینجا نیست؟!! من و سولی از جامون بلند شدیم اطرافو نگا کردیم

 انقدر ترسیده بودیم که نکنه مهرداد حرفامونو شنیده باشه که همین جوری سرپا واستاده بودیم

حتی یادمون رفت بهش بگیم نه اینجا نیست،

که مهرداد برگشت گفت بابا رفت بشینین، خندمون گرفته بود، گفت حالا چرا ترسیدین؟!!!!

سولماز در گوشم گفت آخه آقای ــــ داشتیم حرفتونو می زدیم

 

ب.ن: دوستون دارم

شمایی که به رسم جاده ها دورین

اما به رسم دل با شما فاصله ای نیست

 

خستم

 

از اومدن مهر می ترسم

از شروع کلاسا می ترسم

از تکرار گذشته ها می ترسم

چرااا خدا دیگه مثل قبل آروم نیستم

انگار با تموم شدن این ماه آرامش منم داره تموم میشه

آرامشمو ازم گرفتی، احساسمو به بازی گرفتی

همیشه از رفتارم برداشت شخصی داشتی

من دیگه نمی دونم چه رفتاری داشته باشم

من دارم اینجا عذاب می کشم

تو واسه خودت خوشی، شک ندارم

چرا هوستو به اسم عشق باور کردم نمی دونم

چرا چی شد همه باورامو فراموش کردم نمی دونم

چرا این همه عذابم دادی نمی فهمم

نمی دونم تا کی (؟) باید همه چیزو از اول مرور کنم تا آروم شم

یه لطفی در حقم کن دیگه به خوابم نیا

بذار موقع خواب حداقل آرامش داشته باشم

پ.ن: خدایا چرا همه چی برا من تموم نمیشه که دوباره شروع نشه

 

ابهام گذشته م

 

عزیــزم سلام یه چیزی چـــرا قلبمو شکســتی؟

منی که عشــق تو بودم حالا عاشق کی هســتی؟

نمی گم دلت گرفته می دونـــم که تنها نیســتی

همدمت می خواستی باشم حالا با دیگری نشستی

نکنــه عاشقش نباشی اون کـه امروز تو باهاشــی

دیگه نگو که دلم باهاته هر جــای دنیا که باشــی

تو که احساسی نداری می دونی دلـم چه تنگــه؟

کاش منم مثل تو بودم قلبی که از جنس سنگــه

میدونی این شعر من نیس حرف یه دلشکسته س

کسی که تموم حرفــاش توی ابهام گذشتــه س

راسـتی مرگمو ندیدی؟ من که چشمام نمی بینه

از روزی که منو گرفتی به بازی آرزوی من همینه

من که اصـراری ندارم خوشـحالم یکی باهاتــه

آخـه همدمم تــا امروز یه دونـه شاخـه نباتــه

ببینم عکسمو داری اونــی که توی غروبــه؟!!

یادمه وقتی که دیدیش گفتی وای این یکی خوبه

مثل اینکه می دونسـتی عشقت رو به غروبــه

رفتی و غروب تموم شد حالا چشمام بی فروغه

راسـتی شعرامو می خونی یا که وقتشو نداری؟

یادمه بهم می گفتی واســه من شعری نداری؟

بیــا قابلی نداره ... آخرین هدیـــه ی یـاره ...

منو باید تو ببخشی ... این یکی اسمی نداره ... .

 

د.ن:

مست آن یارم که در تنهاییم یادم کند

از فراق و دوری خود سخت بیمارم کند

 

پر از حرفو هراسی

 

عجب ای دل من توام حوصله داری

تو این سینه نشستی هزار تا گله داری

یه روز عاشق نوری یه روزی سوتو کوری

یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری

پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی

پر از حرفیو خاموش یه قصه و فراموش

پر از راز نگفته یه کوله بار بر دوش

یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته

یه روز رفیق راهی سفر پای پیاده

به اندازه ی عشقی پر از حرفای ساده

واسه روزای رفته سفر قصه ی خوبه

چراغ روشن راه قشنگی غروبه

 

تو این شبای عزیز از خدا می خوام یکی از بهترین دوستای وبلاگیم دوباره برگرده آخه

 مهربونم تو که خودت شاکی بودی از رفتن بچه ها، حالا چی شد خودت گذاشتی

 رفتی به خاطر خدا برگرد باور کن خاطرت خیلی عزیزه

دلم یه سفر می خواد ...

پ.ن:

بنویس از سر خط

بنویس تا بدونی

. . . 

اون قدر بنویس تا حفظت بشه .